تبليغاتX
زندگی را دوست دارم نه در قفس-- عشق را دوست دارم نه در هوس-- فرستاده خدا دوستت دارم تا آخرین نفس
Ashiooone
لحظه های تازه
 

با تو، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلـوفرم

عشق، همرنگ نگاهت میشود

وقتی از چشم تو، نامی میبرم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لا به لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام، می ریزد سرم

خستگی های خودم را، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک، بر زبان می آورم

ما دوتا، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من، کمی شیداتری

من هم از تو، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم، بگذرم ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

 

از تمامی عزیزان بابت  کامنت های زیبایشان در خصوص آشیونه ممنون و سپاسگذارم.

از همگی ممنونم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

دوستان بهتر از جانم سلام.

سال نو رو به همه شما تبریک میگم و امیدوارم سالی سرشار از موفقیت در انتظارتان باشد.

ببخشید که جواب تمام کامنت هایی شما رو کلی جواب دادم.

من دیگه خیلی کم به وب دسترسی دارم و از این بابت خیلی ناراحتم ولی تمام سعی خودم رو میکنم که دوباره با تمام وجود برگردم.

موفق و شاد و سرفراز باشید.

   کوچک همه شما محمدرضا

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

آموخته ام
 

آموخته ام: که تا نفس دارم سر آغاز هر کاررا با یاد پروردگار جهانیان شروع کنم.

آموخته ام: که برگ از درخت نمی افتد و دانه از تاریکیها نمی روید مگر خدا بخواهد پس باید بر او توکل کنم.

آموخته ام: قدر روزهای با پدرومادروعزیزانم را بدانم.

آموخته ام: که فرشتگان نیز معلم خوب را تسبیح می گویند پس آنان را احترام نمایم.

آموخته ام: همیشه فردی خوش بین باقی بمانم چرا که زندگی و موهبت های آن را دوست دارم.

آموخته ام: آنچه امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فردایم باشد.

آموخته ام: که نگویم ای کاش آن کار را طوری دیگر انجام داده بودم بلکه بگویم باردیگر آن را طور دیگری انجام خواهم داد.

آموخته ام: که بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.

آموخته ام: زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که از پاک کردن خبری نیست.

آموخته ام: هیچ روزی از امروزبا ارزش تر نیست.

وهزاران آموخته دیگر........................  .

 

پس تو هم بیاموز

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

زنده یاد دکتر محمد مصدق

www.Ashiooone.com

دریغی نیست

                      تو یادت همچو خورشید فروزان

                                                        جاودان ماند

                       و نامت را

                              هزاران سال دیگر نیز

                                         هر آزاده ای با شوق می خواند

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

 

این هم بهترین جواب به سوال راز یک زندگی سعادتمند از یاقوت:

زندگی چون گل سرخی است پر از عطر و پر از برگ و پر از خار
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم عطر و خار و گل و برگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.......

همانطور که از جمله ی بالا برمیاد زندگی در کنار زیباییهای خاص خودش سختیهای زیادی هم داره
راز یک زندگی سعادتمند در اینه که با خوشبینی زندگی را زیبا ببینیم

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

راز یک زندگی سعادتمند ...
 

یه سوالی چند وقته ذهن منو به خودش مشغول کرده . به نظر شما راز یک زندگی سعادتمند چیه ؟

جمله بالا رو کامل کنید و تو بخش نظرات بنویسید ٬ حتما جوابهای جالب رو تو وبلاگ میزارم .

2 نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

خدایا...
 

 

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست

  دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که

  بتوانم آن باشم که تو می خواهی .

 خدایا تو را در بی کسی هایم به چشم دل

  نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟

  خود نمی دانم.

 خدایا این تویی که همه ی وجودم را به

 تو تقدیم می کنم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

امید به آینده...

گویند ادیسون صد ها لامپ را سوزاند تا موفق شد لامپی را روشن کند. اما در تاریخ از لامپهای سوخته شده وی سخنی به میان نیامد . در عوض مردمان به پاس اختراع برق به پایش
برمی خیزند کلاه از سر بر می دارند و از او به نیکی یاد می کنند بنابر این آنچه در یادها می ماند نتیجه است نه مقدمه!
2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

مورچه ای که زندگی را می فهمید
 

 یه روز گرم تابستون ، خسته از شیب تند کوه ، درست صلاه ظهر ، خودم زیر سایه یک صخره  جادادم اونقدر دقیق مثل وقتی که ماشینا بین دو تا ماشین دیگه میلیمتری پارک می کنی ، درست همونجوری.

هوا خیلی گرم بود ، و من هنوز یک چهارم راه  هم نرفته بودم ، هنوز هن هن می کردم و چشام دو دو می زد ، سرما برگردوندم و یه نگاهی به قله کردم، اووهه کی می ره تا اون بالا ؟ تا فردا هم نمی رسم .

این دقیقا پنجمین بار بود که در همین جا من با دیدن قله و فاصلش ، بی خیال صعود می شدم و بر می گشتم،

قمقمه را باز کردم و کمی آب خوردم ، یه مورچه از اون مورچه گازیا با یه پوست تخمه قد کل هیکلش ، از جولوم رد شد .

سلام کرد و گفت خسته نباشی

یه نگاهی کردم و گفتم سلامت باشی ، خدا قوت ، در خدمت باشیم

گفت  : ممنون باید برم شب نزدیکه و قله دور

نیشخندی زدم و گفتم : قله ، تو می خوای تا قله بری؟

-آره واسه چی مگه ؟ خیلی عجیبه؟

- بابا تو دیگه کی هستی تو اگه بخوای فقط از اون صخره ده متر جلوتر بری بالا با این قدمای کوچیک و بار بزرگت ، خودش یه شبانه روز طول می کشه

- دستشا جلو چشمش گرفت تا نور خورشید تو چشش نزنه و به سمتی که من نشون می دادم نگاه کرد

-کدوم صخره را می گی؟ مگه از این که من روش واستادمم بلندتره؟

چشام از تعجب چهارتا شد ، زیر پاش یه قلوه سنگ بود که عمرا ارتفاش 4 سانت می شد و اون بهش می گفت صخره ، اونم با چه ادعایی

زود خودما عادی نشون دادم و گفتم نه به این اندازه که نیست ، یه نصف روز بری بهش می رسی

دستشا تکون داد و خداحافظی کرد و رفت .

داشتم به این فکر می کردم که واسه من و اون فقط زمان یکی بود و گرنه اختلاف تو ابعاد خیلی بود

تو دلم می گفتم : آخی بیچاره ، مورچه بودنم عجب بدبختیه و تو همین فکرا بودم که خواب منا گرفت و تن کوفتما در خودش فرو برد.

 

بلند که شدم غروب بود ؛ تند خودما جمع و جور کردم ، بازم نشد قله را بزنم ،

وجدانم درد می کرد ، سرما دو باره چرخوندم و قله را نگاه کردم و مردمی که داشتن پایین می اومدن

با نومیدی گفتم ، خیلی راهه ، دفعه بعد حتما می زنم

و دو روز  بعد من صبح علی الطلوع پای کوه بودم و دمدمای غروب روی قله ، شارژ و سرحال از زدن قله ، نشسته بودم  روی یه صخره البته به ارتفاع نیم متر و زیر پاما نگاه می کردم ، انگاری همش مال بابامه ، خونه ها ، آدما ، همه و همه

خلاصه غرق در لذت پیروزی ، بعد از اونهمه ....، یهو همون مورچه کذایی را دیدم که هن و هن کنان  با اون پوست تخمه ،خودشا کشید بالا  و تا منا دید گفت: به  به سلام ، تو هم اینجایی؟

منا می گی ، شوکه شدم ، انگار گرفتنم و انداختنم تو حوض آب و همه حس غرورما خیس آب کردن

دستپاچه گفتم : ا  تویی ،  فکر نمی کردم هیچوقت بتونی از این راه پر از صخره مخصوصا واسه تو ، بیای بالا، ای ول، بابا تو دیگه کی هستی

بارشا انداخت زمین و نشست روی یه صخره دو سانتی ، نفسی چاق کرد و گفت : ببین داداش ما فقط جلوپامونا می بینیم نه خیلی دورا واسه همینه که زود نمی بریم ولی شما خیلی دورا می بینین و زیادی و بزرگی موانع جلوتونا و اینه که زود می برین و جا می زنین ،  آره اینه  داداش

 یه جورایی راست می گفت ، بالاخره اینم از بدبختیهای انسان بودنه و زیاد آینده نگر بودن

غروب قشنگی بود و خیلی هم رومانتیک مخصوصا با یه مورچه گازی!!!!

ازش ممنونم که این درسا به من داد ، هر جا هست خدا سر حال و سلامت نگهش داره.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

عشق آسمانی
 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد،آهی کشید و نقش زینب را کشید

2 نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

زندگی...
فرستاده خدایم

زندگی را دوست دارم نه در قفس 
                         عشق را دوست دارم نه در هوس
تو را دوست دارم تا آخرین نفس

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

فرستاده خدایم بخوان...
 

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.

به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو ،من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.

من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد
 

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد و پشت حصارها گم شد

اسم تو رو٬ رو بال مرغا نوشت

رو کنده سبز درختا نوشت

یه روز که بارون میومد بهش گفت

یه روز دیگه رو موج دریا نوشت

دریا با موجاش اونو از خودش روند

مرغ هوا گم شد و اونو گریوند

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد و پشت حصارها گم شد

باد اومد و تو جنگلا قدم زد

اسم تو رو از همه جا قلم زد

ببین جدایی چه به روزش آورد

چه سرنوشتی که براش رقم زد.

  •  محمدرضا این ترانه رو با صدای جاودانه مرجان خیلی دوست داره.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

یا حسین
 

حسین

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از واقعه ی کرب و بلایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده!

می رود دایره در دایره پژواک صدایت

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

گذر زمان برای...
 

زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن .

 کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن .

دير ميگذره براي اونايي که منتظرن

زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن.

اما ......

 اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

سه اصل مهم
 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد:زمان،کلمات و موقعیت ها.

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش،امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رویاها،موفقیت و شانس.

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق،اعتماد به نفس و

دوستان.

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

اگه داشتم تو رو.......
 

اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت

 

شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت

 

اگه داشتم تو رو روسوای عبادت می شدم

 

دلم این خسته یه عاشق یه خدای دیگه داشت

 

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس

 

 واسه من یه قصه های دیگه داشت

 

می دونم زندگیم اینجوری نبود

 

 می دونم مرد عاشق یه شبای دیگه داشت

 

اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه

 

شبا اونجا جای من یه بی نوای دیگه داشت

 

نمی گم با تو واسم گریه دیگه گریه نبود

 

با تو این زمزمه ها یه های هیه دیگه داشت

 

میدونم پیش تو اروم میشدم حتی اگه

 

قهر ونازت واسه من درد و بلای دیگه داشت

 

اگه یارم میشدی صاحب دنیات میشدم

 

فکر نکن چشمای تو یه عاشقای دیگه داشت

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

سخنی از شادروان احمدشاملو
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

بستنی شکلاتی

در روزگاری که بستنی شکلاتی خيلی ارزانتر بود، پسر ده ساله ای وارد رستوران هتلی شد و پشت ميزی نشست.    پيشخدمتی يک ليوان آب جلوی او گذاشت.   « يک ظرف بستنی شکلاتی چنده ؟»    پيشخدمت جواب داد:« پنجاه سنت » پسر کوچولو دستش را از جيب بيرون آورد و سکه هايش را شمرد. سپس پرسيد:« يک ظرف بستنی ساده چطور؟ »   عده ای منتظر ميز بودند و پيشخدمت کمی ناشکيبا شده بود.  با عجله گفت:« سی و پنج سنت »   پسرک دوباره سکه هايش را شمرد و گفت:« من يک ظرف بستنی ساده می خورم.»  پيشخدمت بستنی را آورد و صورتحساب را کنار آن گذاشت. پسرک بستنی را خورد، حسابش را به صندوقدار پرداخت و رفت. وقتی که پيشخدمت برگشت تا ميز را تميز کند، از آنچه ديد حيرت کرد. در کنار ظرف خالی با دقت دو سکه پنج سنتی و پنج سکه يک سنتی گذاشته شده بود؛ اين انعام او بود.

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

سخنان ماندگار زنده یاد دکتر علی شریعتی
روحش شاد 

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ٬ ستايش کردم گفتند خرافات است ، عاشق شدم گفتند دروغ است ٬ گريستم گفتند بهانه است ٬ خنديدم گفتند ديوانه است ٬...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم ...!

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

عشق مارمولکی!
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!مرد شديدا منقلب شد.ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

تقدیم به فرستاده خدایم
 

فرستاده خدا

2 نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

چرا با من...
 

چرا بامن فقط بامن
نميشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نميشه لايق خواستن

نگاه کن من چه بي اندازه ازعشق تو پرهستم
چگونه در سياهي دوچشماي تو گم هستم
چگونه ميرسم باتو به دنياي شکوفايي
چگونه ميشکنم بي تو در اندوه شکيبايي
چگونه ميکشم باتو به دوشم بار تنهايي
چگونه ميبرم باتو امروزو به فردايي
نذار تا اينهمه خواستن
سبب ساز جدايي شه
دليل مرگ يک عشقه
هنوزباتو خدايي شه

چرا بامن فقط بامن
نميشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نميشه لايق خواستن
نگاه من نميشه لايق خواستن

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

در آسمان می بینمت...
 

اي به زمين بر، به فلك نازنين

نازكش ات هم فلك و هم زمين

ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم.

ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

زندگینامه استاد محمدرضا شجریان
 

محمدرضا شجريان اول مهر ماه 1319 در مشهد متولد شد.

چنانكه خود در خاطراتش از ايام كودكي بيان كرده، 5 ساله بودكه در خلوت كودكانه‌اش آواز مي‌خواند

15بهمن1326 به كلاس اول مي‌رود و يك سال بعد به آموزش تلاوت قرآن‌كريم نزد پدر مي‌پردازد. در 9 سالگي تلاوت قرآن را آغاز مي‌كند و يك سال بعد اين كار را  در میتینگ‌ها و اجتماعات سیاسی ان سال‌ها ادامه مي‌دهد.

در سال 1331 براي نخستين بار صدايش از راديو خراسان پخش مي‌شود. سال 1332 وي عنوان شاگرد ممتاز را در بين دانش آموزان مشهدي از آن خود مي‌كند و سپس در دبيرستان شاهرضا تحصيلات خود را پي مي‌گيرد. همزمان در مسابقات فوتبال دبيرستان‌هاي مشهد هم حضور مي‌يابد و در سال 1334 موفق مي‌شود به تيم دانش آموزي استان راه يابد.

عكس از: دكتر يونس شكرخواه


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

منتظر می مانم
 

اگر بگويي صبر كن،

من قول مي‌دهم تا آخرين روز بي‌گلايه صبر پيشه كنم.

آرزوهايم را به قاصدك داده‌ام؛

من با تو حتي آرزويي هم ندارم.

تو بيا،

و با يك نگاه اين دل را زير و رو كن.

حالا كه قصه اين است من منتظر بمانم،

باشد،

گلايه‌اي نيست؛

من منتظر مي‌مانم.

انتظار براي من عبادت است.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

تقدیم به معشوقی که عاشق بودن را معنا کرد
 

امروز هم آمد و چه آمدنی ........

خدایا به خاطر عشقی که در قلبم بوجود آوردی سپاسگذارم.

یا رب به خاطر فرستاده ات تا آخر عمر با تمام وجود ازت ممنونم.

فهمیدم دوستم داری، بی نهایت......

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

هدفمند بودن
 

چه چيزي در اين دنيا هم ارزش ِ زمان كوتاه زندگي توست؟ برنامه هاي بي سر و ته ِ تلويزيون؟ مكالمات بي ثمر تلفني؟ يادمان باشد كه مدت محدودي بما فرصت دادند كه از امكانات نامحدود ِ اين دنيا بهره ببري. امروز بگو : مي خواهم منشاء يك كشف تازه براي مردم باشم. وقتي همه ي امكانات هست و خالقت قسم خورده كه هر چيزي را كه بخواهي راهش را به تو نشان خواهد داد، ديگر چه جاي درنگ است؟

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

شما...
 

شما رهبر ارکستر سمفونیک افكار و احساسات خويشيد. نبايد گامهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران هماهنگ كنيد. گوش به نواي درون خود بسپاريد. نواهايي كه از درونتان بر ميخيزد را هدايت كنيد.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  |