تبليغاتX
زندگی را دوست دارم نه در قفس-- عشق را دوست دارم نه در هوس-- فرستاده خدا دوستت دارم تا آخرین نفس
Ashiooone
امید به آینده...

گویند ادیسون صد ها لامپ را سوزاند تا موفق شد لامپی را روشن کند. اما در تاریخ از لامپهای سوخته شده وی سخنی به میان نیامد . در عوض مردمان به پاس اختراع برق به پایش
برمی خیزند کلاه از سر بر می دارند و از او به نیکی یاد می کنند بنابر این آنچه در یادها می ماند نتیجه است نه مقدمه!
2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

مورچه ای که زندگی را می فهمید
 

 یه روز گرم تابستون ، خسته از شیب تند کوه ، درست صلاه ظهر ، خودم زیر سایه یک صخره  جادادم اونقدر دقیق مثل وقتی که ماشینا بین دو تا ماشین دیگه میلیمتری پارک می کنی ، درست همونجوری.

هوا خیلی گرم بود ، و من هنوز یک چهارم راه  هم نرفته بودم ، هنوز هن هن می کردم و چشام دو دو می زد ، سرما برگردوندم و یه نگاهی به قله کردم، اووهه کی می ره تا اون بالا ؟ تا فردا هم نمی رسم .

این دقیقا پنجمین بار بود که در همین جا من با دیدن قله و فاصلش ، بی خیال صعود می شدم و بر می گشتم،

قمقمه را باز کردم و کمی آب خوردم ، یه مورچه از اون مورچه گازیا با یه پوست تخمه قد کل هیکلش ، از جولوم رد شد .

سلام کرد و گفت خسته نباشی

یه نگاهی کردم و گفتم سلامت باشی ، خدا قوت ، در خدمت باشیم

گفت  : ممنون باید برم شب نزدیکه و قله دور

نیشخندی زدم و گفتم : قله ، تو می خوای تا قله بری؟

-آره واسه چی مگه ؟ خیلی عجیبه؟

- بابا تو دیگه کی هستی تو اگه بخوای فقط از اون صخره ده متر جلوتر بری بالا با این قدمای کوچیک و بار بزرگت ، خودش یه شبانه روز طول می کشه

- دستشا جلو چشمش گرفت تا نور خورشید تو چشش نزنه و به سمتی که من نشون می دادم نگاه کرد

-کدوم صخره را می گی؟ مگه از این که من روش واستادمم بلندتره؟

چشام از تعجب چهارتا شد ، زیر پاش یه قلوه سنگ بود که عمرا ارتفاش 4 سانت می شد و اون بهش می گفت صخره ، اونم با چه ادعایی

زود خودما عادی نشون دادم و گفتم نه به این اندازه که نیست ، یه نصف روز بری بهش می رسی

دستشا تکون داد و خداحافظی کرد و رفت .

داشتم به این فکر می کردم که واسه من و اون فقط زمان یکی بود و گرنه اختلاف تو ابعاد خیلی بود

تو دلم می گفتم : آخی بیچاره ، مورچه بودنم عجب بدبختیه و تو همین فکرا بودم که خواب منا گرفت و تن کوفتما در خودش فرو برد.

 

بلند که شدم غروب بود ؛ تند خودما جمع و جور کردم ، بازم نشد قله را بزنم ،

وجدانم درد می کرد ، سرما دو باره چرخوندم و قله را نگاه کردم و مردمی که داشتن پایین می اومدن

با نومیدی گفتم ، خیلی راهه ، دفعه بعد حتما می زنم

و دو روز  بعد من صبح علی الطلوع پای کوه بودم و دمدمای غروب روی قله ، شارژ و سرحال از زدن قله ، نشسته بودم  روی یه صخره البته به ارتفاع نیم متر و زیر پاما نگاه می کردم ، انگاری همش مال بابامه ، خونه ها ، آدما ، همه و همه

خلاصه غرق در لذت پیروزی ، بعد از اونهمه ....، یهو همون مورچه کذایی را دیدم که هن و هن کنان  با اون پوست تخمه ،خودشا کشید بالا  و تا منا دید گفت: به  به سلام ، تو هم اینجایی؟

منا می گی ، شوکه شدم ، انگار گرفتنم و انداختنم تو حوض آب و همه حس غرورما خیس آب کردن

دستپاچه گفتم : ا  تویی ،  فکر نمی کردم هیچوقت بتونی از این راه پر از صخره مخصوصا واسه تو ، بیای بالا، ای ول، بابا تو دیگه کی هستی

بارشا انداخت زمین و نشست روی یه صخره دو سانتی ، نفسی چاق کرد و گفت : ببین داداش ما فقط جلوپامونا می بینیم نه خیلی دورا واسه همینه که زود نمی بریم ولی شما خیلی دورا می بینین و زیادی و بزرگی موانع جلوتونا و اینه که زود می برین و جا می زنین ،  آره اینه  داداش

 یه جورایی راست می گفت ، بالاخره اینم از بدبختیهای انسان بودنه و زیاد آینده نگر بودن

غروب قشنگی بود و خیلی هم رومانتیک مخصوصا با یه مورچه گازی!!!!

ازش ممنونم که این درسا به من داد ، هر جا هست خدا سر حال و سلامت نگهش داره.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  |