تبليغاتX
زندگی را دوست دارم نه در قفس-- عشق را دوست دارم نه در هوس-- فرستاده خدا دوستت دارم تا آخرین نفس
Ashiooone
مورچه ای که زندگی را می فهمید
 

 یه روز گرم تابستون ، خسته از شیب تند کوه ، درست صلاه ظهر ، خودم زیر سایه یک صخره  جادادم اونقدر دقیق مثل وقتی که ماشینا بین دو تا ماشین دیگه میلیمتری پارک می کنی ، درست همونجوری.

هوا خیلی گرم بود ، و من هنوز یک چهارم راه  هم نرفته بودم ، هنوز هن هن می کردم و چشام دو دو می زد ، سرما برگردوندم و یه نگاهی به قله کردم، اووهه کی می ره تا اون بالا ؟ تا فردا هم نمی رسم .

این دقیقا پنجمین بار بود که در همین جا من با دیدن قله و فاصلش ، بی خیال صعود می شدم و بر می گشتم،

قمقمه را باز کردم و کمی آب خوردم ، یه مورچه از اون مورچه گازیا با یه پوست تخمه قد کل هیکلش ، از جولوم رد شد .

سلام کرد و گفت خسته نباشی

یه نگاهی کردم و گفتم سلامت باشی ، خدا قوت ، در خدمت باشیم

گفت  : ممنون باید برم شب نزدیکه و قله دور

نیشخندی زدم و گفتم : قله ، تو می خوای تا قله بری؟

-آره واسه چی مگه ؟ خیلی عجیبه؟

- بابا تو دیگه کی هستی تو اگه بخوای فقط از اون صخره ده متر جلوتر بری بالا با این قدمای کوچیک و بار بزرگت ، خودش یه شبانه روز طول می کشه

- دستشا جلو چشمش گرفت تا نور خورشید تو چشش نزنه و به سمتی که من نشون می دادم نگاه کرد

-کدوم صخره را می گی؟ مگه از این که من روش واستادمم بلندتره؟

چشام از تعجب چهارتا شد ، زیر پاش یه قلوه سنگ بود که عمرا ارتفاش 4 سانت می شد و اون بهش می گفت صخره ، اونم با چه ادعایی

زود خودما عادی نشون دادم و گفتم نه به این اندازه که نیست ، یه نصف روز بری بهش می رسی

دستشا تکون داد و خداحافظی کرد و رفت .

داشتم به این فکر می کردم که واسه من و اون فقط زمان یکی بود و گرنه اختلاف تو ابعاد خیلی بود

تو دلم می گفتم : آخی بیچاره ، مورچه بودنم عجب بدبختیه و تو همین فکرا بودم که خواب منا گرفت و تن کوفتما در خودش فرو برد.

 

بلند که شدم غروب بود ؛ تند خودما جمع و جور کردم ، بازم نشد قله را بزنم ،

وجدانم درد می کرد ، سرما دو باره چرخوندم و قله را نگاه کردم و مردمی که داشتن پایین می اومدن

با نومیدی گفتم ، خیلی راهه ، دفعه بعد حتما می زنم

و دو روز  بعد من صبح علی الطلوع پای کوه بودم و دمدمای غروب روی قله ، شارژ و سرحال از زدن قله ، نشسته بودم  روی یه صخره البته به ارتفاع نیم متر و زیر پاما نگاه می کردم ، انگاری همش مال بابامه ، خونه ها ، آدما ، همه و همه

خلاصه غرق در لذت پیروزی ، بعد از اونهمه ....، یهو همون مورچه کذایی را دیدم که هن و هن کنان  با اون پوست تخمه ،خودشا کشید بالا  و تا منا دید گفت: به  به سلام ، تو هم اینجایی؟

منا می گی ، شوکه شدم ، انگار گرفتنم و انداختنم تو حوض آب و همه حس غرورما خیس آب کردن

دستپاچه گفتم : ا  تویی ،  فکر نمی کردم هیچوقت بتونی از این راه پر از صخره مخصوصا واسه تو ، بیای بالا، ای ول، بابا تو دیگه کی هستی

بارشا انداخت زمین و نشست روی یه صخره دو سانتی ، نفسی چاق کرد و گفت : ببین داداش ما فقط جلوپامونا می بینیم نه خیلی دورا واسه همینه که زود نمی بریم ولی شما خیلی دورا می بینین و زیادی و بزرگی موانع جلوتونا و اینه که زود می برین و جا می زنین ،  آره اینه  داداش

 یه جورایی راست می گفت ، بالاخره اینم از بدبختیهای انسان بودنه و زیاد آینده نگر بودن

غروب قشنگی بود و خیلی هم رومانتیک مخصوصا با یه مورچه گازی!!!!

ازش ممنونم که این درسا به من داد ، هر جا هست خدا سر حال و سلامت نگهش داره.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  |